هشت ماه و نوزده روزگی
عشق مامان جمعه 16/3/93 یک کار جالب کردی و من و بابایی رو ذوق زده کردی! حدود ساعت 5:30 بعد از ظهر من و شما رفتیم بیرون تا قدری دوچرخه سواری کنی،تقریبا نیم ساعتی بیرون بودیم.وقتی برگشتیم خانه حسابی خسته بودی و خوابت برد.وقتی بیدار شدی،برات عصرانه(پوره سیب زمینی و شیره گوشت) آماده کرده بودم.شما هم با دیدن ظرف غذات تو دستم متوجه شدی که وقت غذا خوردنه و ذوق کردی. بیشتر عصرانه ات رو خورده بودی،شروع کردی به بازیگوشی و این طرف و اون طرف رفتن.من هم احساس کردم دیگه سیر شدی که داری شیطنت می کنی به همین خاطر ظرف غذات رو گذاشتم رو اپن.وقتی برگشتم پیشت یک کم بهم نگاه کردی و قدری مکث کردی،بعد گفتی "به به"... من و بابایی با این کارت کلی ذوق کردیم و قربون صدقت رفتیم،آخه حرکتت واقعا بامزه و جالب بود.الهی قربونت برم من که هنوز سیر نشده بودی،من هم بقیه پوره رو بهت دادم و شما هم همش رو خوردی.نوش جانت نفسم...


هشت ماه و نوزده روزگی 
